در قالب اصلی و گسترده‌ی گفتاری که فراهم آوردم، دو نکته‌ی اساسی زیرین را مورد بررسی و طرح، قرار دادم:

1.     نخستین نکته‌ای که مورد غفلت قرار گرفته است، این است که: «شیخ طوسی» از دست دانشمندان باختر زمین، زیان دیده است.

تا آن جا که من می‌دانم، هیچ گونه میزان و معیار کاملی، برای پژوهش و بررسی، پیرامون: زندگی و اثر «شیخ» به زبان غربی، وجود ندارد.

در حقیقت، چه بسا مهمترین کتابهایی که مورد رجوع‌اند و نیز بزرگترین دانشمندان، از اشاره به: تاریخ تولد، مرگ و شاید به فهرستی از آثار مهم او، گامی فراتر، برنمی‌دارند. به نظر من، مهمترین مطلبی که شناخته و دانسته شده است محدود به چهارچوب چهار یا پنج صفحه از کتاب: دونالدسن Donaldson است که بطور کلی، پیرامون شیعه، نوشته است. بدین گونه، مهمترین کوشش دانشمندانه‌ی باختر زمین در این مساله همین است!

غفلتی که این زبان را برای «شیخ طوسی» به همراه آورده است تنها از بی توجهی غربیان نسبت به شیعه برمی‌خیزد و خود رویهم رفته نمودار و گوشه‌ای است از این حقیقت.

شاید به جز «اسماعیلیه» که پیرامون آن بررسیها و پژوهشهای فراوانی انجام گرفته است، به حق توان گفت که شناخت و آگاهی غریبان درباره شیعه ـ از «سنی» ـ به مراتب کمتر است.

در حالی که موضوعاتی مانند: تاریخ «کلام» و «فقه» (حقوق) درست به وسیله‌ی خاورشناسان باختر زمین در یک رشته کتابهای بسیار خوب و عالی بیان و شرح گردیده است؛ همانند این آثار در دست نیست تا کسی را که می‌خواهد پیرامون شیعه به پژوهش و مطالعه بپردازد، یاری کند. همین گونه بسیاری از نوشته‌های اساسی و مبانی «سنی»، به زبان های اروپایی، برگردان شده است ولی نوشته های بسیار کمی از شیعه، مورد پژوهش و کاوش قرار گرفته است.

از مطالبی که اکنون، در دسترس است، درک و برداشت بخردانه‌ی مفاهیم و تاریخ مذهبی شیعه، به تنهایی از منابع و سرچشمه‌های غربی ممکن نیست.

گمان می‌کنم که غفلت از «تشیع» بیشتر از نادرستی روشی برمی‌خیزد که خاورشناسان، در استدلال خود آن را به کار برده‌اند.

دانشمندان، به اسلام تنها از دیدگاهی یکسان و واحد که همگی عناصر زندگی و عمل آن را به یکدیگر پیوند می‌دهند نگاه می‌کنند. آن چه بیرون از این طرح  و نقشه بوده است، از دیدگاه، دور داشته‌اند.

این توجه و نگرش این نتیجه را به همراه می‌آورد که اسلام را به عنوان یک شیئ، معین که کم و بیش، به دقت و باریکی، در چهار چوبی واحد بیان شده است پنداشته‌اند ونیز آن را به داشتن ساختمانی بر پایه‌ی: عوامل ترکیبی که از سرشت اساسی خود، سرچشمه می‌گیرد، توصیف کرده‌اند.

این تحجُّر و خشکی، اسلام را به: ماهیتی بی جان و تغییر ناپذیر کاهش می‌دهد و آن را بدین گونه می‌نمایاند. گذشته از این، اسلام را به طور کلی «تسنن» تشخیص می‌دهد و اسلام را تنها همین می‌داند و بس.

این روش، حتی در مطالعات اینان درباره‌ی «تسنن» بسیار ناقص است؛ تا چه رسد به اخبار و احادیث شیعه که در علوم نظری از «تسنن» پرمایه‌تر و بی‌نیاز‌تر است. این جاست که باید بر این شیوه و روش خندید!!..

***

2.     دومین نکته‌ای که می‌خواهیم بیان دارم، خود گواه و سندی است بر سخن بالا یعنی همان «غفلت». پس از رسیدگی و پژوهش، معتقد شده‌ام که «طوسی» در تشکیل نظریه‌ی: «اصول فقه» شیعه، نقشی پیشرو و پیشاهنگ بازی کرده است. به همان گسترش و اهمیت نقش «شافعی» در میان اهل «تسنن».

«طوسی»‌ ـ همراه با «سید مرتضی» ـ برای این که اندیشه‌ی حقوقی شیعه را به رهگذری نوین و پیشرفته‌تر به جریان اندازد، نقش این کار را بر عهده‌ گرفت. در روزگار او، مایه‌های فراوانی، با مفاهیم حقوقی (فقهی) از نسلهای پیشین، وجود داشت؛ ولی مسایلی گوناگون و مورد اختلاف که سازمان نایافته، همچنان به جای مانده بودند. «سید مرتضی» و «طوسی»، هر دو نخستین کسانی‌اند که این کار را انجام داده‌اند و در راه «تنظیم» مطالبی که تا اندازه‌ای جنبه‌ی حقوقی داشته است، با بیرون کشیدن و استنباط یک رشته اصول روشن و سازمان یافته کوشش کرده‌اند.

بر پایه‌ی این اصول، این دو اندیشمند پیکره‌ی حقوقی را که به دو خواسته و آرمان انجام یافت، به صورت روشی جامع و یگانه پی‌ریزی کردند.

آن دو خواسته و نشانه عبارت بود از:

1.     آماده ساختن ابزارهایی، جهت یافتن قواعد مسلم حقوقی.

2.      آوردن دلیل عقلی و بدان منظور، ایجاد «حجّیت» برای همه آنها.

به خوبی می‌دانم که بسیاری از دیگر نویسندگان «امامیه» پیش از «سید مرتضی» و «طوسی» درباره‌ی مسایل حقوقی و فقهی چیز نوشته بودند. این بی همانندی ‌یی که من برای «طوسی» مدعی هستم برای آن است که: نخستین کسی بوده است که به یک سازمان دقیق و روش یافته‌ای از احادیث و اخبار فقهی کامل شیعه، علاقمند بوده است.

به دقیقترین مفهوم واژه، او یک مغز اندیشمند حقوقی بود و بدین جهت، از کسانی که پیش از او، این راه را رفته بودند، فرق داشت و جدا می‌نمود.

تنها سخنی که می‌ماند این است: که چرا روی آوردن، به «اصول فقه» ـ در شیعه‌ ـ چنان، دیر هنگام نمودار می‌گردد؟. در «تسنن»، نظریه پاک و بررسی شده «اصول فقه» درست از دویست سال پیش از این که «طوسی»، «عُدَّة الاصول» و «سید مرتضی»، «ذریعه» خود را به رشته نگارش درآورد، وجود داشت. اگر بخواهیم دلیل این درنگ را جستجو کنیم، نیازی به راهی دور و ناهموار، نداریم. شیعه خود را به «اصول فقه» علاقمند و وابسته نشان نداد؛ زیرا تا امامان و پیشوایان در میان جامعه حاضر و زنده بودند، نیازی به یاری گرفتن از فنونِ حقوقیِ استادانه‌ای که اندیشه و اختراع انسان آن رابه همراه می‌آورد نداشت. این حالت با غیبت دوازدهمین «امام» دیگرگون شد.

این بار اجتماع مجبور بود برای یافتن دیگر ابزار راهنمایی و هدایت و همچنین چاره جویی و حل مسائل و دشواریهای آن، راهی پیدا کند.

احساس این بحران حتی به خاطر نبودن محیط مساعد، برای پرورش یافتن اندیشمندان شیعه در بغداد و آمدن: «طغرل بیگ» و «سلجوقیان»، بیشتر و عمیق‌تر نمودار گردید.

نیاز به راههای معتبر و قابل اعتماد، جهت درمان و حل مسایل  و دشواریهای جامعه ـ به هنگام غیبت «امام» ـ خود، انگیزه‌ی اساسی کشش «طوسی» برای سازمان دادن و به قالب در آوردن دانش نظری: «اصول فقه» به شمار می‌آید.



* رئیس و استاد موسسه مطالعات و پژوهش های اسلامی دانشگاه «مک گیل»

سه شنبه ۶ مرداد ۱۳۸۸ ساعت ۲:۳۷