چندین هزار سال پیش، در آن روزگاری که هنوز زیر غبار ابهام نهفته است مردمانی در جزیرة العرب و اطراف آن میزیستند که از قرن 18 میلادی تاکنون اصطلاحاً آنان را «سامی» می خوانیم[1]. سامیان هر دسته درجائی استقرار یافتند و اندک اندک فرهنگ و تمدنی ویژه خویش بوجود آوردند و در تاریخ به نامی خاص نامزد شدند. آشوریان، بابلیان، آرامیان، عبرانیان، نبطیان و دیگران را هر کدام خصوصیاتی بود که آنان را از یکدیگر متمایز می ساخت. لکن این تمدن ها که گاه همزمان بودند و گاه از پی هم می آمدند ناچار پیوسته در یکدیگر تأثیر میگذاشتند و حتی باعث گسترش و تکامل یکدیگر می شدند. اقوامی که در اطراف شبه جزیره عربستان میزیستند به سبب گسترشی که بازرگانی در میان آنان یافته بود و نیز به علت همسایگی با کشورهای زورمند و متمدنی چون ایران و یونان و روم و مصر با عواملی بیگانه که در پرورش فرهنگستان اثری عظیم داشت درآمیختند. لکن تازیانی که در پشت مرزهای سوزان صحرا میزیستند و به تنگدستی و بیابانهای تف زده خویش خوگرفته بودند به ناچار از اینگونه آمیزشها بهره کمتری می بردند.
یکی از بزرگترین عواملی که هم در زمینه تأثیر و تأثر و هم در زمنیه اصل مشترک سامیان مورد بحث قرار میگیرد زبان است. در همه زبانهای سامی وجوه اشتراکی میتوان یافت که نمایشگر ریشه کهن و واحد این زبانها است از آن جمله سه حرفی بودن کلمات چگونگی واک ها[2] باب های گوناگون افعال و نیز انبوهی واژه را میتوان نام برد[3].
از سوی دیگر این تمدنهای سامی طی تحولی چندین صدساله هر کدام در زمینه ای گسترش می یافتند و رنگی خاص بخود می گرفتند و در نتیجه برای بیان معانی تازه به واژه هائی تازه نیازمند می شدند که یا از اشتقاق ریشه ای سامی به دست می آمد یا واژه ای معروف و رائج را گرفته از راه استعاره و تشبیه یا به علل دیگر معانی نو بکار می بردندو یا مستقیما از زبانهای بیگانه اخذ می کردند این واژه های تازه چون از یک زبان سامی به زبان دیگری منتقل شوند حتی اگر در زبان دوم ریشه ای داشته باشند باز بیگانه می شوند. بهمین دلیل است که دانشمندان قرنهای نخستین اسلام با وجود آشنا نبودن به دیگر زبانهای سامی یا ندانستن روشهای زبانشناسی باز به نیروی احساس و ملکه زباندانی خویش انبوهی از واژه های موجود در زبان تازی را «معرَّب» دانسته اند و نیز بهمین ترتیب است که «فرنکل» بیش از پانصد واژه تازی را معرّب کلمات آرامی پنداشته است[4].
دانشمندانی عرب مجموع واژه های معرّب را خواه آنها که از زبانی هند و اروپائی چون فارسی آمده بودند و خواه آنها که از خواهران زبان عربی قرض شده بودند همه را به یک چشم به نام معرّب و یا اعجمی می شناختند و از نظر ایشان مجموعه زبانهای بیگانه ای که به عربی واژه قرض داده اند عبارتند از: حبشی، فارسی، رومی، هندی سریانی، عبری، نبطی، قبطی، ترکی، زنگی و بربری لکن آشنا نبودن ایشان به بیشتر این زبانها از یک سو و رواج شدید فارسی از سوی دیگر باعث گردیده است که بسیاری از واژه های سامی و غیر سامی فارسی معرفی شوند یا به عکس بسیاری از کلمات فارسی کهن به زبانهای دیگر منسوب گردند.
امروز بازشناختن واژه هائی که در پیش از اسلام یا عصر جاهلیت معرب شده اند چندان ساده نیست زیرا متأسفانه هیچ سند کتبی معتبری از آن زمانها به دست نرسیده است و نخستین سند معتبر همانا قرآن کریم است که اینک به بحث در واژه های فارسی آن خواهیم پرداخت اشعار بیشماری که به دوران جاهلی منسوب اند آنچنان در قرن 19 و 20 میلادی مورد تردید و انتقاد قرار گرفتند که دیگر هیچ محققی نمیتواند باخیال آسوده و دل فارغ به بحث درباره آنها بپردازد. زیرا اگر با مارگلیوث[5] وطه حسین[6] هم عقیده شده این اشعار را سراسر جعلی بپنداریم دیگر چگونه میتوانیم به شهادت آنها بگوئیم فلان واژه در عصر جاهلی معرب شده است؟ حتی اگر از عقیده معتدل و خردمندانه بروکلمن[7] و بلاشر[8] پیروی کدره مقداری از آن ها را اصیل بدانیم باز چگونه ابیاتی را که به معرب شدن واژه ای در پیش از اسلام شهادت میدهند اصیل میتوان پنداشت؟
از سوی دیگر لهجه یا زبان اشعار جاهلی و قرآن کریم خود مسأله ای سخت پیچیده است که در زمینه تعریب محققان رابه اندیشه و امیدارد عقیده مسلمانان متفقا بر این است که زبان قرآن (و در نتیجه زبان اشعار و آثار جاهلی) همان لهجه قریش است[9] لکن این عقیده که ظاهرا در اثر عشق و محبت مسلمانان به رسول اکرم(ص) و خاندان و قوم و قبیله او بوجود آمده است تاب تحمل یک انتقاد علمی را ندارد.
نظریه معروف تازه ای که خورشناسان ارائه داده اند در این جمله خلاصه می شود که: آن زبان زبانی بوده است ادب و متحد و مشترک میان همه اقوام[10] که تنها در مورد فرهنگی و ادبی مرود استفاد قرار می گرفته است و در غیر این موارد تازیان به همان لهجه های عامیانه خویش سخن می گفتند. اما اینکه اصل این زبان متحد چه بوده لهجه ای بوده است یا از ترکیب چند لهجه پیدا شده بوده؟ هنوز دقیقا معلوم نیست[11] .
لکن ما هر کدام از این نظریه ها را بپذیریم باز سرانجام به حریم زبانی برمی خوریم که «اللغة» یا «العربیة الفصحی» نام گرفته است. این زبان فصیح که مورد احترام شاعران تازی بود بی گمان در مقابل واژه های تازه وارد بیگانه بسختی مقاومت می کرد و واژه ای را که هنوز رنگ و آهنگ عربی نگرفته بود به حریم خویش راه نمی داد. شاید زندگی عدی بن زید. این مطلب را تا حدی روشن سازد وی فارسی را بخوبی آموخته بود به عربی نیز نوشتن می دانست و چون آداب شهریاران و بزرگان ایرانی از قبیل شکار سواری و چوگان بازی و رسوم دربارشاهی را نیز فراگرفته بود توانست به نزد خسرو ایران راه یابد[12]. لکن مجموعه واژه های فارسی معرب شده ای که در آثار او آمده از پانزده واژه تجاوز نمی کند[13]. بقطع می توان گفت که نظریه روابط چندین صد ساله ایران و عرب واژه های فراوانی در زبان اقوام گوناگون تازی راه یافته بود لکن حریم شعر مانع ورود آنها به زبان فصیح می گردید.
شاید بهمین جهت باشد که گاه در قرآن به واژه هائی پارسی بی می خوریم که نشانی از آنها در اشعار جاهلی یافته نمی شود.
این واژه ها به دو طریق در زبان عربی راه می یافتند: 1ـ مستقیما از فارسی. 2ـ از راه زبانهای دیگر.
راه نسخت را باید در روابط گوناگون ایرانیان با تازیان جستجو کرد. از دیرباز در قرن چهارم پیش از میلاد سرزمینهای وسیعی چون «بادیة الشام»، «فلسطین» و «لبنان...» که مسکن اقوامی سامی بود زمانی چند در تحت تسلط ایرانیان قرار داشت لکن جنگ های پی در پی ایرانیان با یونانیان و دیگر کشورهای زورمند هرگز اجازه نمی داد که این تسلط دوام یابد تا اینکه در عصر ساسانیان (226ـ 640) ساکنان اطراف فرات خاصه تازیان شهر نیرومند و بسیار مشهور حیره توانستند مدت چهار پنج قرن به یاری شاهان ایرانی و حمایت ایشان بر تمام اعراب شرق جزیرة العرب حکمرانی کنند این شهر نیم ایرانی نیم عرب به صورت یک از بزرگترین مراکز ادب تازی و بهترین میدان آمیزش عرب و ایرانی در آمد[14] و علاوه بر عی بن زید شاعرانی بزرگ چون اعشی، طرفه، متلمس، عبید بن الابرص، عمرو بن کلثوم و حارث بن حلزه گروهی دیگر بدانجای روی آوردند.
وجود واژه های متعدد فارسی در دیوان اعشی نمایشگر این آمیزش است [15] حتی دانشمندان تازی بر این عقیده اند که هنر نگارش نیز از این شهر به جهان عرب نفوذ کرد و انتشار یافت[16]. و همچنین برخی از این تازیان به داستانهای پارسی اقبالی تمام نشان می دادند نصر بن حارثه که خود قریشی و از اهل حجاز بود داستانهای رستم و اسفندیار را از اهل «حیره» آموخته در زمان حضرت رسول (ص) بر مردم مکه فرو می خواند[17].
علاوه بر «حیره» سراسر سواحل بحرین و عمان نیز تحت تسلط ایرانیان قرار داشت زبان اهالی بحرین در پیش از اسلام مانند امروز بشدت تحث تأثیر فارسی بود حتی گروهی که طرفه آنان را «عبید اسبذ» نامیده و گویا زرتشتی و از پیروان ایرانیان بوده اند در آنجا می زیسته اند[18].
در همین دوران بود که «یمن» نیز از چنگال مسروق آخرین فرد خاندان ابرهه بیرون شده تحت تسلط ایرانیان که پیرو سیاستی نرمتر بودند درآمد. به این ترتیب «یمن» در جنوب و نیز سرزمین غسانیان در شمال که به سبب جنگهای ایران و روم از تأثیر تمدن فارسی به دور نمانده بود و راه تازه برای نفوذ پارسی به جهان عرب گردیدند[19].
معذلک به علت روشن نبودن تاریخ صحیح این نقاط اشتراک، و به سبب دردست نداشتن مدارک کافی هنوز نمی توانیم نظر دقیق و صریحی در چگونگی این تأثیر و تأثر ابراز داریم.
پدیده جالب توجهی که در این هنگام بچشم می خورد اینست که علی رغم روابط فراوان و طولانی ایران و عرب بسیاری از واژه های فارسی موجود در زبان تازی راهی طولانی تر طی کرده و از طریق زبان آرامی و سریانی به عربی رفته اند[20] حتی یکی از دو واژه مانند فردوس می شناسیم که از راه یونانی به عربی و دیگر زبانهای سامی رخنه کرده اند.
به این ترتیب زبانی که خداوند بدان کتاب خویش را بر مردمان فرو فرستاد با انبوهی از واژه های بیگانه وبخصوصی فارسی درآمیخته بود و چون هیچ پیامبری جز زبان امتش[21] سخن نگفته است می توان تصور کرد که همان زبان فصیح رائج میان مردمان و همان واژه های بیگانه یا عربی که از دیر زمان بازگو کننده احساسات و معانی تازیان بوده است مورد استفاده قرآن کریم قرار گرفته است.
اکثر لغت شناسان و فقیهان و مفسران اسلامی با وجود واژه بیگانه در قرآن مخالفتی ندارند لکن برخی از تعبیرات قرآنی از قبیل: قرآناً عربیاً[22] لساناً عربیاً[23]، حکماً عربیاً[24] قرآن عربی مبین[25] گروهی از دانشمندان را بتشویش انداخت تا سرانجام کوشیدند که باتکاء تفسیر آیات بالا وجود معرّب را در قرآن منافی سخنان الهی بدانند در حقیقت این عقیده زائیده روایتی است از ابو عبیدة معمر بن مثنی (متوفی در 208) نقل کرده اند وی می گوید آن کس که می پندارد زبانی جز زبان عربی تازی در قرآن آمده است سخنی بس درشت بر خداوند روا داشته است[26].
انتشار این عقیده بخصوص از آن باب است که مدافعی چون شافعی (متوفی در 203) داشته است، سیوطی می نویسد: فقد شدد الشافعی النکیر علی القائل بذلک[27] و پس از او دانشمند بزرگی چون باقلانی (متوفی 403) پیرو این عقیده بوده است. باین دلیل هنوز در میان نویسندگان و دانشمندان عرب گروهی را می یابیم که همه واژه های بیگانه قرآن را مشتق از ریشه ای تازی می پندارند و در اثبات این نظریه راههای پر سنگلاخ و شگفت آوری گام می نهند[28]. لکن بیشتر لغت شناسان معروف تازی با این عقیده مخالف اند. جوالیقی در این باره چنین می نویسد: «ابو عبید قاسم بن سلام (متوفی در 224) گوید: از ابن عباس و مجاهد و عکرمة و دیگران در روایت های فراوانی چنین نقل شده است که در قرآن واژه های غیر عربی نیز آمده است مانند:
سِجِّیل، مشکاة، یم، طور، اباریق، استبرق و غیر آنها، و این مردان در تأویل از ابوعبیدة معمر بن مثنی داناتر اند[29]. سپس جوالیقی می کوشد از شدت و قاطعیت عقیده پیروان شافعی کاسته آنرا با قول پیروان ابن عباس و مجاهد و دیگران همآهنگ سازد می گوید» این دو گروه هر دو براه صواب رفته اند انشاءالله از این قرار که: این واژه هادر اصل به غیر زبان عربی بوده است پس آنانکه بوجود معرب در قرآن قائل اند اصل را در نظر دارند. سپس تازیان آن اصل را در زبان خویش بکار بردند و معرب گردانیدند و چون چنین کردند آن اصل بیگانه «عربی» گردید به این ترتیب تمام واژه ها در چنین حالتی عربی هستند لکن از اصلی بیگانه اند.
این سخن عقیده دو گروه را راست می گرداند. سیوطی نیز پس از بحث مفصلی در این باره مساله را به روش جوالیقی حل می کند[30].
در این ماجرای شگفت آور که امروز در نظر زبانشناسان بحثی بیهوده و حل شده جلوه می کند شیخ دانشمند طوسی لب فرو بسته در تفسیر بزرگ خویش اشاره ای به نظر های مخالف و موافق نکرده است حال آنکه در مقدمه مفصل کتاب خویش به بحث در مساءل متعددی از قبیل قراءات، اسماء قرآن، چگونگی الفاظ قرآن، و نزول قرآن به «سبعة احرف» و غیر آنها پرداخته است لکن از لابلای صفحات کتاب چنین استنباط می شود که وی در وجود واژه های بیگانه در قرآن زیانی نمی بیند مثلا ضمن بحثی که درباره «رحمن» بمیان آورده می نویسد:
برخی گویند که کلمه الرحمن عربی نیست و متعلق بیکی از زبانهای بیگانه است مانند «قسطاس» که در سخن خدای تعالی آمده است زیرا این واژه واژه ای رومی است[31] و نیز در ذیل واژه «سجیل» ضمن اشاره به هشت نظریه در معنی و اصل آن عقیده ابن عباس را مبنی بر مرکب بودن آن از سنگ و گل نیز آورده در رد آن سخن نمی راند[32] همچنین درباره «فردوس» از قول مجاهد می نویسد «فردوس بستان است به زبان رومی»[33].
با وجود این پس از بررسی معربات قرآنی چنین احساس می کند که شیخ طوسی به مباحث تعریب و جستجوی اصل و ریشه بیگانه واژه های توجه نداشته است. پنداری وی علی رغم موافقت با روایات منقول از ابن عباس باز دردل دوست نداشت که سخن خدای تعای به سخن بیگانگان حتی ایرانیان در آمیزد به این ترتیب درباره واژه هائی که همه بفارسی بودن آنها معترف اند از قبیل «ابریق، و استبرق، زنجیل و سرادق» سخن نرانده به ذکر معنی آنها اکتفا می کند گاه نیز انگار تحت تأثیر عواطف دینی خویش فراگرفته بر ثعلب و دیگر کسانی که واژه پر اهمیت الرحمن را بیگانه انگاشته اند خرده می گیرد: «برخی به آیه «قالو و ما الرحمن انسجد لماتأمرنا»[34] استدلال کرده الرحمن را غیر عربی انگاشته اند ... صحیح آن است که آن واژه از الرحمة مشتق شده است» سپس در اثبات سخن خویش شواهدی از شعر شنفری و سلامة بن جندل ذکر می کند.
از همین قبیل است دو واژه «توراه و انجیل» که یکی را از «وری» بمعنی برافروختن و دیگری را از «النجل» بمعنی اصل تصور کرده است حال آنکه در بیگانه بودن این دو کلمه تردید نمی توان کرد.
مثال روشنتر و جالب تر واژه مسک (معرب مُشک پهلوی) است که در تبیان از ثلاثی مجرد «مسک» مشتق دانسته شده «لانه یمسک النفس لطیب ریحه»[35].
از میان 25 تا 30 واژه ای که دانشمندان شرق و یا خاور شناسان به عنوان واژه های فارسی از قرآن استخراج کرده اند شیخ تنها بفارسی بودن یکی از آنها یعنی همان سجیل اشاره می کند و بس. این اشاره مختصر نیز با هفت رأی دیگر که سجیل را از ریشه ای عربی دانسته اند همراه است[36] .
این واژه که سه بار در قرآن تکرار شده [37] بعقیده اکثر لغت دانان و معرب شناسان چون جوالیقی[38] و سیوطی[39] و خفاجی[40] ونیز به نظر یکی از مستشرقین[41] از سنگ (پهلوی sang اوستا asan) و گل (پهلوی gil) ترکیب یافته لکن بحث های گوناگونی که در معنای آن شده است باعث گردیده که گاه از «سَجَّل» (نوشتن) گاه از «اسجَل» (فرستادن) مأخوذش بدانند. و چون ممکن است که جهنم یا «الارض السابعة» نیز معنی دهد از این رو در برخی روایات از جمله در یکی از رواتیهای تبیان آنرا بعنی و تحریف شده «سِجّین» دانسته اند زیرا سجین که خود واژه ای شگفت آور است در هیچیک از زبانهای سامی و غیر سامی ریشه ای برای آن بدست نیامده بمعانی گوناگون چون: کارنامه گناهگاران ـ جائی که آن کارنامه را حفظ می کنند یا به اصطلاح قرآن «کتابٌ مرقوم» یا دره ای در جهنم ... تفسیر شده است.
بحث نه تنها در مورد سجیل بلکه درباره اغلب واژه های فارسی قرآن کاری سخت دشوار است.
دانشمندان تازی که چندان به زبانهای سامی توجه نداشتند و به عکس با فارسی و فارسی زبانان سخت نزدیک بودند بسیاری از واژه های غیر فارسی را از این زبان دانسته اند از آن جمله است واژه های قرآنی زیر:
برزخ ـ ادی شیر[42] آنرا از پُرژک فارسی دانسته فُلِرز[43] آنرا با فرسنگ همریشه پنداشته. و ظاهرا نیافتن ریشه ای در زبانهای سامی دیگر باعث اینگونه اشتقاق سازی شده است و دلیل بر فارسی بودن آن نمی تواند بود.
بیعه ـ گروهی و از آن میان جوالیقی [44] از قول «برخی از علماء» آنرا فارسی دانسته اند لکن واژه بهمین صورت در سریانی، عبری، آرامی، و حتی جنوبی (مَعینی ـ سبائی) موجود است[45].
جزیه ـ گروهی از خاورشناسان چون نولد که آنرا معرب گزیت پهلوی تصور کرده اند لکن فرنکل[46] اصل سریانی آن را ذکر کرده وحتی در زبان معنی نیز واژه ای شبیه به آن دیده می شود[47].
جند ـ ظاهرا با پهلوی gund همریشه است[48] لکن واژه به این صورت باید از آرامی junda اخذ شده باشد در سریانی guda [49].
حورـ همریشه دانست آن با خور خورشید بیهوده است.
دینارـ در آرامی و سریانی و نیز در پهلوی (بصورت dēnār) آمده است کلن از یونان dinarion و لاتینی denarius ماخوذ است[50].
روضه ـ جفری (ص 104) به پیروی از فلرز آنرا همریشه رود فارسی دانسته.
زبانیه ـ ادی شیر آنرا «زبانه، زبانه آتش» پنداشته که عقیده ای سخت شگفت آور و بی اساس است.
زرابی ـ هم او آنرا معرب «زیرپا» می داند لکن در سریانی zrb موجود است[51].
زورـ لغت شناسان عرب آنرا از ریشه زور و فرنکل از ریشه zr عبری: zra مشتق می داند [52] لکن جفری (ص 115) ریشه zūr پهلوی را ترجیح می دهد.
سراج ـ تازیان آنرا عربی خالص دانسته اند لکن در آرامی srja در سریانی نیز موجود است فرنکل [53] و به پیروی از او جفری (ص 166) همه این شکلها را معرب چراغ دانسته اند و ادی شیر به عکس چراغ را مأخوذ از آرامی می داند.
سندس ـ ثعالبی (در فقه اللغه) جوالیقی و سیوطی (در اتقان) و گروهی دیگر از لغت شناسان آنرا فارسی دانسته اند شاید از یونانی sandus مأخوذ باشد.
صنم ـ در تمام زبانهای کهن سامی بکار رفته است و معرب شمن فارسی نیست.
عبقری ـ اصل «آبکار» که ادی شیر ذکر می کند بی اساس است.
عفریت ـ بر خلاف گفته جفری و برخی دیگر[54] عجیب به نظر می آید که معرب «آفرید» فارسی باشد.
کأس ـ همانطور که ادی شیر و فرنکل [55] اشاره می کنند از یکی از زبانهای سامی گرفته شده است. آرامی: kuza, kas, kūsā (←کوز) سریانی kus ـ عبری ksa...
مقالید ـ جوالیقی، خفاجی و سیوطی (در اتقان) آنرا کلید فارسی دانسته اند از یونانی kleis و kleida مأخوذ است.
اگر واژه های بالا را از دائره فارسیات قرآن بیرون رانیم و بخواهیم تنها آن گروه را که هم قوانین زبانشناسی و هم حوادث تاریخی فارسی بودنشان را تأیید می کنند برشماریم مجموعا از بیست واژه تجاوز نمی کنند که ما در زیر به آنها اشاره می کنیم لکن از میان این کلمات هم باز میتوان واژه هائی چون «ارائک»، «تنور»، «سُرَد» ... را بیرون نهاد.
اباریق ـ سوره 56 آیه 18 تبیان ج 10 ص 493.
در قرآن فقط بصورت جمع آمده و شیخ طوسی به وصف و بیان معنای آن (تنگ گردن باریک) اکتفا کرده است. اکثر لغت شناسان آنرا فارسی دانسته اند (ابن درید در «جمهره» جوالیقی و سیوطی در «اتقان» خفاجی در «شفاءالغلیل» فرهنگ رشیدی ...)
لکن برخی نیز از ریشه برق مأخوذش پندارند (رک به لسان و تاج). صدیقی[56] و جعفری[57] هر دو فارسی بودن آنرا تأیید می کنند و مانند دانشمندان تازی معرب «آبریز»ش می دانند این واژه نیز خود مرکب است از «آب» پهلوی، فارسی کهن، اوستا سانسکریت «ریزه» از فعل ریختن پهلوی. لکن واژه «آبریز» در فارسی بمعنی تنگ دهان باریک بکار نمی رفته (رک به معانی برهان) و «آنندراج» آنرا به دلو معنی کرده است.
این واژه در زبان عربی جاهلی رواجی تمام داشته و بارها در اشعار جاهلی آمده است یک بار در شعر عدی بن زید (در جوالیقی) و پنج بار در دیوان اعشی [58] و نیز یک بار ضمن حدیثی در «المعجم المفهرس». ضمنا یادآور شوم که ابریق بزبان سریانی نیز راه یافته است.
ارائک ـ چهار بار در قرآن تکرار شده اولین بار در سوره 18 آیه 30 تبیان ج 7 ص 40 (درسه مکان دیگر اضافه مفیدی ندارد).
شیخ آنرا جمع اریکه بعنی تخت یا تختی که در حجله ای نهاده اند ذکر کرده و در تأیید سخن خویش بیتی از أعشی نیز شاهد آورده است که دلیل بر وجود آن در زبان جاهلی است لکن سیوطی که در «اتقان» (ص 136) آنرا حبشی پنداشته روایتی می آورد (ص 135) که نامعروف بودن آنرا ثابت می کند ابوعبید از حسن روایت میکند که گفت «ما نمی دانستیم ارائک چیست تا اینکه به مردی از یمن برخوردیم و او گفت: اریکه حجله ای است که در آن تختی باشد».
اما در لهجه های یمنی و زبان حبشی واژه ای که بتواند اصل ارائک باشد به دست نیامده است. دیگر زبانهای سامی نیز راهی پیش پای محققان نگشوده اند از این رو نظر به وارد شدن آن در شعر اعشی شاید بتوان با جفری (ص 52) که آنرا بهرحال فارسی می داند هم عقیده شد. لکن به هیچوجه نمی توان اصل «اورنگ» را که ادی شیر یا «اورند» را که فلرز در قاموس خویش ارائه داده است پذیرفت.
استبرق ـ چهار بار در قرآن نخستین بار در سوره 18 آیه 30 تبیان ج 7 ص 40 (در جاهای دیگر اضافه مفیدی ندارد) در تبیان به «دیبای درشت یا ابریشم» معنی شده و به فارسی بودن آن اشاره نرفت است در عوض بیت از مرقّش نقل شده که بر وجود آن در پیش از اسلام شاهد است بغیر از شعری که شیخ ذکر کرده شاهد دیگر در آثار جاهلی به نظر نگارنده نرسیده است لکن نشانه های فراوانی رواج این واژه را در آن روزگار اثبات می کند: وجود آن در آرامی istbrā (ادی شیر) در سریانی istabraj یا jāistabr (جفری ص 58 از قول فرنکل) و حتی در حبشی [59] و نیز تکرار آن در احادیث (6 بار در المعجم المفهرس) و روشن بودن معنای آن نزد تمام مفسران و لغت نویسان. اغلب دانشمندان در فارسی بودن آن تردیدی ندارند، لکن در ریشه فارسی واژه اختلاف کرده آنرا گاه استفره، گاه استوره و گاه ستبر دانسته اند (جوالیقی، قاموس، لسان، تاج ذیل موارد برق و ستبرق)، در همین کتب لغت روایاتی نیز می توان یافت که «استبرق» را از ریشه عربی برق پنداشته، نظر پیروان شافعی و باقلانی را ارضا کرده است.
این واژه ظاهرا ترکیبی است از stabr پهلوی اوستا: staura پسوند پهلوی «ک» که اغلب در فارسی دری به های غیر ملفوظ و در عربی به ق تبدیل می شود.
تنورـ سوره 11 آیه 42 و سوره 23 آیه 26، تبیان ج 5 ص 556 و ج 7 ص 342.
ابن درید در «جمهره»، و به پیروی از او گروهی چون جوالیقی و سیوطی[60] واژه «تنور» را فارسی دانسته اند ابن درید می نویسد: «چون عرب برای این معنی واژه ای جز تنور نمی شناخت، پس قرآن آن را بکار برد». لکن این عقیده مورد پسند همه دانشمندان عرب نیست، برخی آنرا از نار، گروهی از نور مشتق دانسته اند و دسته ای نیز چون ثعالبی (در فقه اللغه)، معتقداند که «تنور» میان دو زبان فارسی و عربی مشترک است. شیخ طوسی نیز ظاهرا این عقیده را از نظریه های دیگر بیشتر می پسندد. این واژه در زبانهای کهن سامی معروف بوده است: اکادی tinūru ، آرامی tanūrā، عربی (در عهد عتیق) tannur، معذلک فرنکل معتقد است که شکل آرامی از فارسی مأخوذ است (در پهلوی : tanūr) [61] ولی جفری(ص 94) به نظریه اشتراک آن در همه زبانها متمایلتر است و می نویسد: شاید از زبانی کهن تر از سامی و ایرانی گرفته شده باشد.
جناح ـ در قرآن مکرر است ، اولین مکان: سوره 5 آیه 94. تبیان، ج 4 ص 20 لغت شناسان متبر به فارسی بودن، یا اصولا به بیگانه بودن آن اشاره نمی کنند لکن تشابه بین لفظ و معنای گناه و «جناح» شگفت آور است.
گناه فارسی از پهلوی vinās ، فارسی باستان vināsa ، سانسکریت vināsa، (بمعنی انقراض و زوال) مأخوذ است. جفری (ص 102) جناح را که در اشعار جاهلی نیز بکار رفته (شعری از حارث بن حلزة در لسان) معرب همین شکل پهلوی می پندارد.
رزق ـ مکرر، اولین بار: سوره 2 آیه 57، تبیان ج 1 ص 256.
از لغت نویسان کهن کسی به فارسی بودن آن اشاره نمی کند، ادی شیر آنرا معرب روزی نوشته است، جفری (ص 142) نیز او را تأیید می کند و می نویسد که واژه پهلوی rōĉik (رزق روزانه) به سریانی رفته rūziqa، سپس از سریانی به عربی منتقل شده است[62].
زنجبیل ـ سوره 76، آیه 17، تبیان ج 10 ص 214.
اکثر لغت شناسان آنرا فارسی دانسته اند، لکن شیخ به این موضوع اشاره نمی کند و بر بیان معنی آن چیزی نمی افزاید، بیت شعری که از اعشی نقل کرده (نیز در جوالیقی ) دلیل بر شهرت آن در عصر جاهلیت است.
فلرز و ادی شیر آنرا معرب «شنگلیل» دانسته اند (نیز رک به جفری ص 153)، «برهان» می نویسد: شنگلیل، بر وزن و معنی زنجبیل است، فرهنگ رشیدی شکل های دیگری نیز عرضه داشته است: شنگویر شنگبیر، شنگویل، و باز برهان ذیل شنگ بیز می نویسد: «شرابی باشد که از درخت خرما حاصل شود بزبان پهلوی زنجبیل را گویند» دکتر معین در حاشیه برهان اضافه می کند که «تصحیفی در قرائت sangiwēl زنجبیل» است که سنگ پیر هم خوانده می شود.
این واژه به دیگر زبانهای سامی نیز راه یافته است: آرامی: znjbilā سریانی znjbila لکن شکل یونانی آن ziggiberis ظاهرا از سانسکریت singivēra مشتق است، و شکل عربی ممکن است از سریانی گرفته شده باشد.
سرادق ـ سوره 18 آیه28، تبیان ج7 ص 36.
تقریبا همه لغت شناسان آنرا معرب از فارسی می دانند (ابن درید، جوالیقی و سیوطی در «اتقان» خفاجی در «شفاء الغلیل» و دیگران) و دانشمندان معاصر نیز اکثر با این نظر موافق اند، لکن در اصل فارسی آن اختلاف است و واژه های فارسی زیر را به عنوان اصل ارائه داده اند: سردار، سراپرده، سراطاق، سراچه، لکن همانطور که جفری (ص 167) می نویسد، تنها «سراپرده» می تواند اصل قرار گیرد که خود مرکب است از: «سرا»، فارسی باستان strāda و اوستا strādha «پرده». شاهدی که ابن درید از شعر اعشی ذکر کرده و «لسان» به سلامة بن جندل نسبت داده است دلیلی بر شهرت واژه در جاهلیت است.
سرابیل ـ سوره 14 آیه 51، سوره 16 آیه 83، تبیان ج 2 ص 310 و 413.
سربال را شیخ و دیگرن به «پیراهن از هر نوع» معنی کرده اند، و به صورت سورال و سرواره نیز فراوان آمده است، لکن واژه قرآنی یا فعل «تسریل» که در معلقه عنتره آمده نزدیکی بیشتری دارد وحتی ممکن است که، بقول جفری (ص 168)، از همین فعل مشتق شده باشد.
واژه آرامی آن srwla که بمعنی نوعی قبا و روپوش بلند آمده، با معنی عربی پیراهن شباهت تمام دارد، لکن شکل سریانی srbla و نیز یونانی saraballa بخصوص بمعنی شلوار استعمال شده اند.
به این ترتیب ممکن است واژه عربی مستقیما از آرامی گرفته شده باشد، ولی بهرحال، جفری معتقد است که همه واژه های فوق از فارسی اخذ شده اند[63] .
سرد ـ سوره 34 آیه 10، تبیان ج 8 ص 376.
دانشمندان تازی تشابهی را که میان این واژه و «زره» فارسی موجود است در نیافته اند، از این رو همه آنرا مشتق از سرد که به معنی یافتن و دوختن است پنداشته اند، حال آنکه واژه های «زراد» و «مزرد» در میان ایشان رائح بوده است.سرد، ظاهرا همان زَرَد فارسی است که در آن، تنها سین به زاء مبدل گشته زرد نیز خود عینا در عربی بکار رفته است و ادی شیر آنرا معرب زره فارسی می پندارد. لکن این واژه در اوستا بصورت zrāda (زره ای که از آهن بافته شده ) آمده است که در پهلوی zirh در سریانی zrda، گردیده، گمان می رود که واژه عربی، نه مستقیما از فارسی، بلکه از سریانی اخذ شده باشد (جفری ص 169).
فردوس ـ سوره 18 آیه 107، سوره 23 آیه 11، تبیان ج 7 ص 98 و 350.
ابن درید در جمهره خویش ریشه ای تازی برای این واژه ارائه می دهد: فردوسة، بمعنی گشادگی و شگفت اینجاست که وارد شدن آنرا در شعر حسان بن ثابت دلیل عربی بودنش می داند، عقیده ابن درید در بسیاری از کتب دیگر از جمله «لسان» و «تاج» راه یافته است، لکن این نویسندگان، اغلب روایت هائی دیگر نیز با سند هائی معتبر در بیگانه بودن «فردوس» می آوردند، حال آنکه قول نخستین را با «گویند» شروع کرده اند. این همان روشی است که شیخ دانشمند طوس اتخاذ کرده است، نخست از قول مجاهد می نویسد: فردوس باستان است به زبان رومی، سپس ذیل آیه دوم اضافه می کند که «قیل بل هو عربی و وزنه فعلوم».
در هر حال، اکثریت به «رومی» بودن آن نظر داده اند. درست است که این واژه در زبان یونانی رواجی تمام داشته، لکن اصل آن ایرانی است و نخستین بار، توسط گزنفون، هنگام شرح باغها و بستانهای شاهان ایران، در زبان یونانی بکار رفت و ممکن است، بقول هوفمن[64] شکل یونانی آنparadeisos مستقیما به عربی رفته باشد، اما این نویسنده معتقد است، شکل جمع مکسر آن با تلفظ یونانی شباهت بیشتری دارد (فرادیس) اساس تعریب بوده است، جفری (ص 223) با این عقیده توافقی ندارد زیرا اولا این واژه به زبانهای دیگر سامی نیز راه یافته است: اکادی: paradisu عبری: frds آرامی frdūsā وسریانی frdisa و حتی در یکی از کتیبه های ثموی (به قرائت لیتمن).
و از سوی دیگر هیچیک از این واژه ها در معنی بهشت بکار نرفته اند و ظاهرا واژه هائی بوده اند از برای بستان. تنها در زبان سریانی است که تحت تأثیر مسیحیت، در معنائی نزدیک به معنای دینی بهشت آمده است، بهمین جهت جفری واژه عربی را مأخوذ از سریانی می پندارد.
ریشه فارسی آن، اوستائی pairidaēza است، و واژه «پالیز»، و نیز کردی «پریز» بازماندگان آن اند.
فیل ـ سوره 105 آیه 1، تبیان ج 10 ص 410 (چیزی در شرح آن ندارد).
بی گمان معرب واژه پهلوی pil است که ظاهرا خود از ریشه سانسکریت مأخوذ شده، (حاشیه معین بر برهان لکن جفری (ص 230) آنرا کلمه ای از پارسی باستان که اساس واژه سانسکریت و ارمنی و اکادی piru و pilo وآرامی fila و سریانی fila بوده است) می پندارد.
بهر حال ممکن است که این واژه از آرامی به عربی نفوذ کرده باشد و عقیده سیبویه در عربی اصیلی بودن آن صحیح بنظر نمی رسد (رک به صحاح).
کنز ـ مکرر است، اولین بار: سوره 11 آیه 15، تبیان ج5 ص 523.
گروه کثیری آنرا از ریشه عربی «کَنَز» مشتق دانسته اند (رک به لسان و تاج) برخی نیز چون جوالیقی، ثعالبی (فقه اللغه ص 37) خفاجی در شفاءالغلیل) آنرا فارسی (معرب گنج) ذکر می کند، پهلوی : ganj ارمنی: ganj بلوچی: ganj یونانی: gaza سغدی: ynz و نیز در زبانهای سامی: آرامی: gnzā و gniza و gzza سریانی: gza، مندائی ginza که ظاهرا همه از فارسی میانه اخذ شده اند (جفری ص 251 ، برهان و حاشیه دکتر معین ذیل گنج).
مجوس ـ سوره 22 آیه 7، تبیان ج 7 ص (شیخ طوسی سخنی درباره آن ندارد). نظر به کیفیت تاریخی این واژه، کسی در فارسی بودنش تردید نکرده است، لکن نظریه هائی که دانشمندان تازی درباره اصل آن داده اند شگفت آور و خست بی اساس است، مثلا ابن سیده ، و فیروز آبادی در قاموس های خویش آنرا معرب منج گوش (یعنی کسی که دارای گوشهای کوچک است) تصور کرده اند.
این واژه با «مغ» فارسی همریشه است، در اوستا magu (یا magh یا magav) در کتیبه بیستون: mogu بمعنی مغ، در پهلوی magu (حاشیه معین بر برهان)[65] یا mayōī [66] ، یونانی magio و magos ، آرامی majūsā سریانی maosa و ممکن است واژه عربی از آرامی اخذ شده باشد.
مسک ـ سوره 83 آیه 26، تبیان ج 10 ص 303 .
شیخ، چنانکه گذشت آنرا از ریشه «مَسَک» مشتق دانسته که عقیده ای سخت عجیب است، این واژه که در نزد شاعران جاهلی شهرتی بسزا داشته[67]، بی گمان از راه زبان پهلوی (mušk) به عربی راه یافته است، و نیز آرامی bsnw و سریانی muska و همچنین در یونانی mosxos موجود است که جفری (ص 264) احتمال می دهد از فارسی اخذ شده باشند نه مستقیما از ریشه سانسکریت آن: muska (نیز رک به حاشیه معین بر مشک در برهان).
نمارق ـ سوره 88، آیه 51، تبیان ج 10 ص 336.
شیخ از قول قتاده، مفرد آنرا نمرقة بمعنی «و ساده که از برای استراحت بکار رود» ذکر کرده، کسی از معرب شناسان، از قبیل جوالیقی و سیوطی به فارسی بودن آن اشاره نکرده اند، لکن به پیروی از کندی (رساله ص 85 چاپ لندن) برخی از خاور شناسان آنرا از ریشه namra (در اوستا) و هندی باستان namra (معین، حاشیه برهان) و پهلوی narm دانسته اند. جفری (ص 281) معتقد است که شکل namr از فارسی میانه با پسوند ak ترکیب یافته و واژه نمرک را بوجود آورده اند که در آرامی nmrqin و در عربی نمرق گردیده است.
ورد ـ سوره 55 آیه 37، تبیان ج 9 ص 475.
با اینکه اغلب دانشمندان تازی به عربی بودن آن اطمینان دارند، باز جوالیقی و به پیروی از اوسیوطی (در اتقان) آنرا بیگانه دانسته اند، لکن اشاره ای به اصل آن نکرده اند، این واژه ممکن است بقول فرنکل از آرامی به عربی رفته باشد لکن کلمه آرامی خود از پارسی اخذ شده است، زیرا در اصالت آن در زبانهای هند و اروپائی تردیدی نیست:
ریشه هندو اروپائی:urdho اوستائی vareda پهلوی yarta و نیز در آرامی vrda سریانی vrda .
وحتی به صورت ovarda یا ovardes در کتیبه های عربی شمالی آمده است جفری (ص 287)[68].
وزیر ـ سوره 20 آیه 29 ، سوره 35 آیه 37، تبیان ج 7 ص 170.
بیشتر لغت شناسان، و نیزشیخ طوسی آنرا از ریشه وَزَر (به معانی گوناگون) دانسته اند، لکن شباهت آن با واژه پهلویvičir قابل توجه است، واژه پهلوی خود از vičira اوستائی گرفته شده جفری (ص 278) که در ارمنی vcirگردیده است[69].
[1] برای اولین بار، اشلوزر schlözer در سال 1781، این اصطلاح را بکار برد که پس از او در سراسر جهان شهرت یافته. برای تحقیق رک به:
O`LEARY : Comparative Grammar of the Semitic Languages. 1923. P.2.
FLEISCH: Intord. A l`etude des Langues semitiques, paris, 1947.p.1
و نیز نگاه کنید به: ولفنسون: تاریخ اللغات السامیة، قاهره 1929. ص2.
جواد علی: تاریخ العرب. ج 1 ص 148
[2] Les phonemes
[3] نگاه کنید به Fleisch ص20، ولفنسون ص 14
[4] 1886( علامت اختصاری: فرنکلFRAENKEL: Die aramaischen Fremdworter im arabischen. Leiden , (
[5] در مقاله ای که در مجله آسیائی انگلستان (سال 1925) تحت عنوان زیر منتشر شده :
The origins of Arabic poetry.
[6] درکتاب: فی الشعر الجاهلی، قاهره، 1926 و در: فی الادب الجاهلی، قاهره، 1927.
[7] برکلمن: تاریخ الادب العربی، ترجمه النجار، چاپ مصر، نگاه کنید به بخش اول کتاب.
[8] BLACHERE: Histoire de la litterture arabe, paris, p. 174.
[9] نگاه کنید به Blachere ص 66 و مراجع او، و نیز : شوقی ضعیف: تاریخ الادب العربی، ج1 ص 131.
[10] در اصطلاح اروپائی: Koine poetique
[11] نگاه کنید به : Blachere ص 66. و Fleisch ص 97.
[12] شرح حال او در تمام کتب ادب و تاریخ آمده. از جمله رک. به: طبقات الشعرای ابن سلام، ص 30 و 32 (چاپ اروپا) طبقات الشعرای ابن قتبیه ص 111 (چاپ دو خویه)، اقانی ج 2 ص 97 (دارالکتب).
[13]تحقیق ما در کتاب شعراءالنصرانیة، مجموعه اشعار عدی ج 1 ص 439 بوده است.
[14] درباره حیره، نگاه کنید به کتاب بسیار ارزنده ROTHSTEIN: Die Dynastie der Lahmiden in al-Hira, 1988 درباره شهر حیره: ص 12. ساکنان آن : ص 18.
[15] مجموعه کلماتی که ما استخراج کرده ایم نزدیک به پنجاه واژه است ( از دیوان اعشی چاپ بیروت 1960).
[16] رک به: «امرخط» در کتاب فتوح البدان بلاذری، ترجمه نگارنده ، ص 381. این نظریه را برخی از مستشرقین هم تأیید کرده اند Rothstein ص 27 اما چندان مورد قبول نیست.
رک به: Blachere ص 58 و بخصوص به کتاب ارزنده FEVRIER : Histoire de I`ecriture, paris, 1959, p 262.
[17] سیره ابن هشام ج 1 ص 358.
[18] رک به SIDDIQI: Studien uber die persischen Fremdworter im Klassischen Arabisch. Gottingen, 1919. P.75. (علامت اختصاری: صدیقی)
[19] صدیقی ص 79.
[20] صدیقی ص 75. و بخصوص نگاه کنید به کتاب معربات قرآن از JEFFERY تحت عنوان : The Foreign Vocabulary of the Qoran, Baroda, 1938, p.39. (علامت اختصاری: جفری)
[21] سوره 14 آیه 4.
[22] سوره 12 آیه2 .
[23] سوره 16 آیه 105.
[24] سوره 13 آیه 337.
[25] سوره 16 آیه 103.
[26] جوالیقی . المعرب... چاپ احمد محمد شاکر، 1903. ص 5ـ6.
[27] الاتقان فی علوم القرآن، چاپ قاهره، مطبعه حجازی ، ص 137 (معربات اتقان در حدود همین صفحه جمع اند از تکرار صفحات خودداری می کنیم) نیز رک به : جفری ص 6.
[28] از آن جمله است شاکر، محقق و مصحح کتاب جوالیقی.
[29] جوالیقی ص5.
[30] اتقان ص 138.
[31] تفسیر تبیان، چاپ نجف، ج 1 ص 29ـ30.
[32] تبیان ج6 ص45 و ج10 ص 411.
[33] تبیان ج7 ص 98.
[34] سوره 25 آیه 60.
[35] تبیان ج 10 ص 303.
[36] تبیان ج6 ص 45 و 349، ج 10 ص 47.
[37] سوره 11 آیه 84، سوره 15 آیه 74، سوره 15 آیه 40.
[38] جوالیقی ص 181.
[39] اتقان.
[40] شفاءالغلیل، چاپ قاهره 145.
[41] جفری ص 146، صدیقی ص 730، دائرة المعارف اسلامی، مقاله Vacca.
[42] کتاب الالفاظ الفارسیه المعربة، بیروت 1908.
[43] رک به جفری ص 164.
[44] جوالیقی ص 81.
[45] جفری ص 86.
[46] فرنکل ص 283.
[47] جفری ص 101.
[48] درباره واژه های اوستائی و بخصوص پهلوی. از ذکر منابع مفصل خودداری می کنیم. برای واژه های پهلوی، علاوه بر آنچه که معین در حاشیه برهان قاطع، و جفری ذکر کرده اند، می توان از کتابهائی که اخیرا بنیاد فرهنگ ایران چاپ کرده است استفاده کرد. ازآن قبیل است: فهرهنگ پهلوی (فره وشی)، واژه نامه بندهشن (بهار) درخت آسوریک (نوابی)، واژه نامه مینوخرد (دوست عزیزمان دکتر تفضلی) و کتب دیگر.
[49] جفری ص 104.
[50] رک به دائرة المعارف اسلامی، چاپ جدید، مقاله Miles و جفری ص 133، حاشیه برهان.
[51] فرنکل ص 92.
[52] فرنکل ص 273.
[53] فرنکل ص 95.
[54] جفری در ص 215 به نام و آثار ایشان اشاره می کند.
[55] فرنکل ص 171.
[56] صدیقی 69.
[57] جفری ص 48 و نیز رک به دائرة المعارف بستانی ذیل همین واژه.
[58] صفحات 22، 40، 59، 186، 215.
[59] آرنولد: سواءالسبیل. چاپ هند.
[60] الزهر ج 1 ص 135 (چاپ 1282).
[61] فرنکل ص 26.
[62] نیز رک به حواشی دکتر معین بر برهان، واژه روز
[63] برای بحث درباره مانی گوناگون آن در جهان عرب و نیز در اسپانیا نگاه کنید به فرهنگ البسه، از دُ زی، ترجمه هروی، ص 194 و نیز به دائرة المعارف اسلامی، مقاله Bjorkman وی می نویسد که: این واژه در فارسی باستان، zäraväro و در یونانی، sarabara یا saraballa است.
[64] نگاه کنید به فرنکل ص 149.Macdonald (مقاله در دائرة المعارف) نیز بهمین عقیده است.
[65] نیز رک به پورداود: پسنا ج1 ص 75.
[66] واژه نامه وست ص 223. جفری (ص 259) به شکل ها و مراجع دیگری نیز اشاره کرده است. همچنین نگاه کنید به مقاله مفصل Bächnerدر دائرة المعارف.
[67] صدیقی (ص 85) به شواهد فراوانی از جاهلی اشاره کرده است.
[68] نیز رک به درخت آسوریک (چاپ دکتر نوابی) ص 105.
[69] رک به خرده اوستا، از پورداود ص 78، حاشیه دکتر معین بر برهان.

